پیرمردی نشسته روی نیمکت در حال ویلون زدن- آزاده عباسی

عاشقانه آهنگین

پیرمرد ویولن‌زن مثل هر پنج‌شنبه صبح روی نیمکت چوبی پارک نشست. آمده بود. نیمکتش انگار که جای مقدسی باشد، هیچ‌وقت در آن ساعت توسط اهالی پارک اشغال نمی‌شد. بدون هیچ حرفی در گوشه صندلی نشست و ویولن قدیمی‌اش را همراه بلندگوی پخش صدا از درون جعبه بیرون آورد. چهره آرام و لبخندش ترکیب کاملی همراه با رقص موهای سفید و بلندش در نسیم پاییز بود. درون جعبه خالی ویولن که برای جمع کردن پول روی زمین می‌گذاشت، عکس یک زن زیبا و پسر جوان خودنمایی می‌کرد. کنار آن هم همیشه چند برگ گل سرخ می‌گذاشت.

آن روز هم آوا برای پیاده‌روی آخر هفته به پارک آمده بود. تند راه می‌رفت. یقه پالتویش را کمی بالا کشید. دست‌هایش را داخل جیبش کرد. با دیدن پیرمرد لبخندی زد و قدم‌هایش را آهسته‌تر کرد. با خودش گفت: «کاش زودتر پیرمرد آهنگ بزنه.» صدای ویولن ذهن و قلبش را هماهنگ می‌کرد. باور داشت که پیرمرد فال روزش را در آهنگ‌هایش می‌گوید. پیرمرد شروع کرد. چقدر آهنگ را دوست داشت. همراه هر بالا و پایین رفتن آرشه زیر لب شروع به زمزمه کرد.

دل کوچولو، دل دیونه، دیگه نرو از خونه

پشیمون میشی، پریشون می‌شی، نمی‌دونی دیونه

بیرون از خونه، دلا همه سنگ، هر چی می‌بینی، رنگه و نیرنگ

پیرمرد راز دلش را می‌دانست. یک‌باره تمام خاطرات گذشته در ذهنش مرور شد. محبت کردن‌های یک‌طرفه. پیام‌های بی‌جواب. تحقیرها. به‌یاد نماندن‌ها. گریه‌های شبانه. پسر جوانی لبخندزنان از کنارش گذشت. ادامه داد: همه آن‌ها که فقط رهگذر بودند. دوباره با صدای ویولن هم‌آواز شد:

مثل یه پر می‌بردت باد، حتی یادتم می‌برند از یاد

یقه کتش را بیشتر بالا کشید. موهایش در آسمان پراکنده شده بودند. دستی به سر و رویش کشید. «نه، آرش فرق داره با همه اون‌هایی که تا حالا تو زندگیم اومدن. رفیقمه. وقتی کنارشم بهم حس دیده شدن می‌ده.» کمی مکث کرد و گفت: «البته یه کم لجبازه. مغروره. خیلی وقتا نمی‌دونم تو ذهنش چی می‌گذره. احساسش رو بروز نمی‌ده. مثل همین یک هفته پیش. خیلی تو خودشه.»

به انگشت دست چپش نگاه کرد. هنوز نتوانسته بود خود را راضی کند تا انگشتر نامزدی آرش را دستش کند. یاد قلب طلایی‌رنگ روی انگشتر افتاد. سرش را تکان داد و به پیرمرد نگاه کرد. پیرمرد با جادوی آهنگ‌هایش خاطره همه عشق‌های قدیمی‌اش را زنده کرده بود. قدم‌هایش را تندتر کرد و از او دور شد. به دنبال جایی برای نشستن می‌گشت. هر لحظه قدم‌هایش را تندتر می‌کرد. یقه کتش را بالاتر کشید، نه از سرما، برای اینکه صدای ویولن را نشنود. چشم‌هایش دنبال نیمکتی می‌گشت تا با نشستن روی آن کمی ضربان قلبش را آرام کند. ناگهان ایستاد. روی نیمکت سنگی روبه‌رویش کلمه «محبت» با خطی خوش نقش بسته بود. درست مثل یک اثر هنری. انگار نویسنده‌اش ساعت‌ها برای نوشتن هر پیچ و خمش زمان صرف کرده باشد.

بار دیگر صدای آهنگ ویولن‌زن، ترانه دیگری را به ذهنش آورد:

حالا برگشتی بازم تو سینه، میدونی تنها تو رو دارم

می‌دونم شیطون بلای جونم، منو باز آروم نمی‌ذاری

لبخند زد. دستش را روی قلبش گذاشت. تند می‌زد. با صدای کمی بلند گفت: «ای دل شیطون، چرا من رو آروم نمی‌ذاری؟ می‌دونی؟ راستش آرش رو دوست دارم. یه جورایی ته دلم وقتی رفتارش رو می‌بینم، حرفاش رو می‌شنوم، به خودم می‌گم که با همه کسایی که تا حالا تو زندگیم اومدن فرق داره. اون معنای «محبت» و بالاتر از اون «عشق» رو خوب می‌فهمه. ولی می‌ترسم. اگه دل ببندم و اون بره چیکار کنم؟»

چشمش به آسمان آبی افتاد. نفس عمیقی کشید. چشمانش را بست و زیر لب گفت: «فقط یه نشونه دیگه.»

یاد بچگی‌هایش افتاد. آن زمان که با برادرش شرط می‌بست: «اگه امروز گربه سفید همسایه را سر راه مدرسه ببینم، یک بستنی می‌خرم برات.» گربه سفید برای آوا همیشه نشانه اتفاقات خوب بود.

چشمانش را باز کرد. آسمان آبی با ابرهای سفیدش خودنمایی می‌کرد. «خدایا یه نشونه دیگه، فقط یکی.»

صدای دست زدن‌های پشت سر هم چند زن و مرد توجه‌اش را جلب کرد. ویولن‌زن آماده نواختن آهنگ دیگری بود. به سرعت سمت نیمکت پیرمرد رفت. گوش‌هایش را از زیر کتش بیرون آورد. چشم از آرشه ویولن برنمی‌داشت. همه وجودش سراپا گوش شد. چشم‌هایش را بست و همراه آهنگ زیر لب زمزمه کرد:

تو قلبم تو رو دارم، اگه خونه به دوشم

من این عالم عشقو به عالم نفروشم

صورتش ناگهان گرم شد. قلبش تندتر می‌زد. بدون اینکه منتظر ویولن‌زن شود، جلوتر از آهنگ او شروع به خواندن کرد. آن‌قدر بلند می‌خواند که دیگران هم با لبخندی مهربانانه همراهی‌اش کردند. غرق در ریتم آهنگ و ترانه بود که صدای زنگ موبایل او را از دنیای ویولن‌زن بیرون آورد. آرش بود. نمی‌دانست چکار باید بکند. نفس بلندی کشید تا بلکه قلبش آرام‌تر بزند و بتواند آرام‌تر صحبت کند. دکمه را لمس کرد و با لبخند گفت: «سلام، خوبی آرش؟ اتفاقاً به فکرت بودم، تو پارک دارم قدم می‌زنم. کجایی؟» صدای مردانه آرش برایش بهترین ملودی‌ها بود تا این روز خاص را تکمیل کند.

«سلام، می‌بینم که خیلی سرحالی. تا حالا این‌طوری با هیجان احوال‌پرسی نکرده بودی. چه خبر شده؟»

دست‌پاچه شد. بازیگر خوبی برای پنهان کردن غم یا شادی‌اش نبود. در یک چشم به‌هم زدن خودش را لو می‌داد. با صدای هیجان‌زده‌اش، غمگینش، لبخندش، نفس‌نفس زدن‌هایش. در حالی که خنده بلندی می‌کرد، گفت:

«آره، امروز خیلی خوبم. شاید به خاطر حس و حال پارک و دیدن آدماشه. باید تو هم یه روز بیای تجربه کنی. حتماً خوشت میاد.»

آرش که با روحیات آوا آشنا بود، با لبخند و صدایی آرام گفت:

«نمی‌دونم تو اون پارک چیکار می‌کنی، چی می‌بینی. ولی هر چی که هست خوشحالم برات. پریروز که دیدمت خیلی قیافه‌ت در هم رفت وقتی در مورد زندگی‌مون و وضعیت مادرم باهات صحبت کردم. بیام دنبالت؟»

آوا بدون معطلی گفت: «آره، حتماً. بیا. من دم نونوایی پارک منتظرتم.»

ده دقیقه بعد آرش با پژو ۲۰۶ سفیدرنگش رسید. همیشه وقت‌شناس بود. چیزی که در همه قرارهای مشترک‌شان به چشم می‌آمد. آرش به محض دیدن آوا بوق کوتاهی زد و از ماشین دست تکان داد. آوا به‌سرعت از خیابان عبور کرد و درب ماشین را باز کرد. صدای موسیقی بی‌کلام پیانو از ضبط ماشین مثل همیشه آرامش بخشید. سوار بر موج نت‌های پیانو به آرامی سلام کرد و روی صندلی جلو نشست. آرش در حالی که نمی‌توانست خوشحالی‌اش را از دیدن آوا پنهان کند، گفت: «به به، سلام، آوا خانوم.» عاشق صورت محجوب آرش و قرمزی بود که همیشه روی لپ‌هایش می‌نشست. به‌خاطر همین آوا به او لقب «لپ‌گلی» داده بود.

بعد از خوش و بشی کوتاه، آرش گفت: «این نزدیکی‌ها یه کافی‌شاپ خوب می‌شناسم، به نظرم بریم اونجا کمی حرف بزنیم.» آوا با خنده‌ای ریز و تکان سر، بلند گفت: «چه عالی، بریم که منم کلی حرف دارم.»

چند دقیقه بعد به کافه حیاط‌دار کوچکی رسیدند. درختان کهنسال و صدای موسیقی سنتی، ترکیب دلخواه همیشگی آرش برای انتخاب کافه بود. به محض دیدن اولین میز خالی هر دو بی‌درنگ نشستند. بعد از سفارش مورد علاقه‌شان، آرش بی‌معطلی شروع به صحبت کرد:

«آوا دفعه پیش که از وضعیت مادرم بهت گفتم، دیدم چهره‌ت در هم رفت. هیچی نگفتی. نگران شدم. خواستم بگم، خیلی دوستت دارم. تو آرامش قلب منی. نمی‌خوام فکر کنی اگه مادرم با ما زندگی کنه، ذره‌ای از محبتم بهت کم می‌شه. به خدا مادرم یه دنیا عشقه. دفعه پیش تا اومدم دلیل عوض شدن تصمیمم رو بگم، خداحافظی کردی و رفتی. فکر کردی شاید دارم بهانه میارم یا دروغ گفتم بهت. ولی واقعاً چاره دیگه‌ای ندارم. مجبورم ازش نگهداری کنم.»

آرش سکوت کرد. سرش را پایین انداخت. صدای موسیقی هم قطع شده بود. از دور صدای کارمندان می‌آمد:

«ای بابا، چقدر باید بگیم که این دستگاه پخش رو درست کنن. باز قاطی کرد. دیگه باید یه جدیدش رو بخرن.»

صدای فواره آب حوض کافه با غرغرهای کارکنان ترکیب ناموزونی را درست می‌کرد. دلش آشوب شده بود.

«نه دیگه، این درست بشو نیست، صدای قیژقیژش رو شنیدی؟ فاتحه‌…»

نمی‌توانست منتظر بماند. جرعه‌ای از دمنوش را خورد و به چشمان آرش خیره شد.

«چی شد؟ چرا حرف نمی‌زنی؟ بگو زودتر. دلم زیر و رو شده.»

آرش سرش را بلند کرد. اشک تمام صورتش را پر کرده بود.

«چی شد یهویی؟ چرا گریه می‌کنی؟ تو که تا الان خوب بودی. من که چیزی نگفتم اصلاً.»

آرش در حالی که با دستمال صورتش را پاک می‌کرد، رو به آوا کرد. با صدایی لرزان و سر رو به پایین گفت:

«راستش، مامانم سرطان پیشرفته خون داره. نتونستم بهت بگم.»

اشک امانش را برید. دست‌هایش را جلوی صورتش گرفت. آوا خشکش زده بود. یاد شک و تردیدهایش در مورد آرش افتاد. سرش را پایین انداخت. تصویر مادر آرش یک لحظه از جلوی چشمش نمی‌رفت. ناگهان صدایی از چند میز آن‌طرف‌تر به گوش رسید. مرد جوانی رو به پیرزن عصا به‌دست سفیدمویی نشسته بود و با صدایی زیبا می‌خواند:

دنیا رو میخواستی برام، عمرت و گذاشتی به پام

عشق تو فقط زیارت نماز بود و عبادت

حرف و حدیثت منم عاشق گیست منم

سفید مثل برفه راس راسی خیلی حرفه

دیگر تحمل نداشت. اشک‌هایش سرازیر شده بود. به‌سرعت حساب دمنوش‌ها و کیک را پرداخت کرد. دست آرش را محکم گرفت و هر دو به سرعت سمت ماشین رفتند.

یک هفته جهنمی در خیال و شرم برای آوا گذشت. تصویر غمناک آرش یک لحظه از جلو چشمانش دور نمی‌شد. چند بار تلفنی با او صحبت کرده بود و هر بار غمش بیشتر شده بود. آخر هفته تنها چاره آرامش دلش را پیاده‌روی در پارک می‌دید. امیدوار بود این بار هم موسیقی جادویی پیرمرد دلش را آرام کند.

به پارک رسید. ساعت از ۱۰ صبح گذشته بود. باد خنک پاییزی و بوی خاک باران‌خورده تنها نوای دلنشین ساز پیرمرد را کم داشت. به نیمکت همیشگی پیرمرد رسید. خالی بود. آهی کشید و به قدم زدن ادامه داد.

«شاید امروز کمی دیرتر بیاد. من که عجله‌ای ندارم. بذار چند دور دیگه می‌زنم.»

یک ساعت گذشت و هنوز خبری از پیرمرد نبود. به فکر فرو رفت. کمی بیشتر به اطرافش دقت کرد. هر جا به دنبال او و صدای ویولنش می‌گشت.

«کجایی آخه؟ امروز که اینقدر ناآرومم چرا نباید باشی؟»

ابروهایش را در هم گره کرد و باز به اطراف چشم دوخت. در مسیر پیاده‌روی، ورزشکاران با آهنگ‌های مختلف تمرین می‌کردند:

-بزن باران که شاید گریه‌ام پنهان بماند، بزن باران که من هم ابریم

زیر لب گفت: «آخه مگه با این آهنگ هم می‌شه ورزش کرد؟» شانه‌ای بالا انداخت و از آنجا دور شد. گوشه‌ای دیگر پدر و پسری در حال بدمینتون بازی کردن به این آهنگ گوش می‌دادند:

غم میون دو تا چشمون قشنگت، لونه کرده

شب توی موهای سیاهت خونه کرده

دلش بیشتر گرفت. با خودش گفت: «کاش امروز پارک نمی‌اومدم.» چشمش به نیمکت سنگی افتاد که چند هفته پیش با دیدن کلمه «محبت» روی آن، عشق آرش در دلش پررنگ‌تر شده بود. خشکش زد. نگهبان با دستمالی در دست داشت آن را پاک می‌کرد. تقریباً فقط یک سیاهی باقی مانده بود. سرش را پایین انداخت و گفت: «انگار عشق هم از این پارک پر زده رفته. شاید پیرمرد هم این رو می‌دونه. شاید ویولنش برای پیروز شدن بر این همه غم کوک نبوده. واسه همین امروز پارک نیومده تا نیروش رو جمع کنه برای از بین بردن این همه تاریکی.»

با خودش گفت:

«شاید امروز این من هستم که ساز دلم کوک نیست. شاید نت ناموزونی دارم که باید پیداش کنم. اون روز که با عاشقانه پیرمرد کوکش کردم، بعد صحبت با آرش فهمیدم که خیلی از نت خارج بودم. باید این نت ناههنگ رو پیداش کنم وگرنه می‌تونه من رو از یه زندگی پر از عشق با آرش محروم کنه.»

یک ماه از آن دیدار تلخ با آرش گذشته بود. آن گفتگو تلنگر و زنگ هشداری برای آوا بود که تا دنیای درونش را تغییر دهد. در این مدت با راهنمایی دوست نزدیکش پیش مشاور رفته بود. تا حد بسیاری توانسته بود رابطه‌اش با آرش را سر و سامان دهد. اما یک چیز آزارش می‌داد. مدت‌ها بود از پیرمرد ویولن‌زن خبر نداشت.

آخر هفته با شوق دیدن پیرمرد به پارک رفت. باز هم نیمکتش خالی بود. لحظاتی جلوی آن توقف کرد. یاد عاشقانه آهنگینش افتاد. اشکی از گونه‌اش پایین افتاد. لبخند زد و زیر لب زمزمه کرد:

-میگن عالم مستی همین عالم عشقه

-چه خوشبخته دل من که دردش غم عشقه

غرق خیالات عاشقانه‌اش بود که ناگهان صدای دو نفر توجهش را جلب کرد:

«دلتنگ پیرمرد شدم، خیلی وقته نمی‌بینمش. می‌دونستی که دوران جوانی تو تالار وحدت جزو ارکستر بوده و می‌زده؟ سال‌هاست هر پنج‌شنبه به یاد همسر و فرزندش آهنگ می‌زنه.»

«جدی میگی؟ واقعاً جادو می‌کرد. من رو می‌برد یه دنیای دیگه. هر جا هست خدا حفظش کنه. دنیا از این آدما که حس و حال همه رو خوب می‌کنن، کم داره.»

آوا لبخند زد. با صدای بلند گفت: «زندگی‌ت پر از نور و عشق آقای…». یادش افتاد که حتی اسم پیرمرد را هم نمی‌داند. چه فرقی می‌کرد؟ او با عاشقانه‌هایش در ذهنش ماندگار شده بود. به سمت نیمکت رفت. دست در جیب کتش کرد و چند برگ گل سرخ را روی نیمکت گذاشت. نسیم پاییز موهایش را تکان داد. تصویر پشت خمیده پیرمرد موقع ویولن‌زدن روی نیمکت در ذهنش آمد. دست روی قلبش گذاشت و بوسه‌ای در هوا به سمت نیمکت فرستاد.

 

نظر شما