یک قدم تا خندیدن
تاریخ: شهریور ۷, ۱۴۰۵ توسط:
دخترک هر روز به فواره آب در پارک نگاه میکرد. بالا، پایین، بالا، پایین
دخترک گفت: کمی پایینتر بیا تا بتوانم با تو بازی کنم.
فواره گفت: اگر پایین بیایم دستانت را دور گردنم حلقه میکنی تا دوستت شوم؟
دخترک گفت: آخر گردنت خیلی کوچک است. اما قول میدهم تو را در بهترین جای دستانم جا دهم.
فواره گفت: بعد من را به کجا میبری؟
دخترک گفت: تو را پیش گلها میبرم تا با آنها بازی کنی.
فواره گفت: من میخواهم با همه دوست شوم. دیگر چه؟
دخترک گفت: سبزهها هم منتظرند تا با تو دوست شوند.
فواره پایین آمد. پایینتر، پایینتر. دخترک مشت مشت فواره را به سبزه و گل میبخشید.
فواره خندید. دخترک خندید. گل خندید. سبزه خندید.
یک قدم تا خندیدن همه فاصله بود.
فواره خاموش شد.
برق تحمل خندیدن همه را نداشت.



