Browsing Tagداستانک

یک قدم تا خندیدن

دخترک هر روز به فواره آب در پارک نگاه می‌کرد. بالا، پایین، بالا، پایین دخترک گفت: کمی پایین‌تر بیا تا بتوانم با تو بازی کنم. فواره گفت: اگر پایین بیایم دستانتمطالعه نوشته

بیشتر از ده بلد نبود

عمو جعفر را دوست نداشت. عموی مادرش. بعضی شب‌ها پیش او می‌ماند. از موهای ژولیده، دندان‌های زرد و اخم‌هایش می‌ترسید. ساعت‌ها به بهانه دیدن کارتون در اتاق تنهایش می‌گذاشت. یک روزمطالعه نوشته

کوچه خاطرات

می‌خواست کوچه را برگ‌پوش کند تا رد خاطراتش گم شود. تابستان بود. به درختان نگاه کرد و گفت:« از برگ‌هایتان به من قرض بدهید تا فراموش کنم.» درختان به تابستان نگاهمطالعه نوشته

دستان مادربزرگ

دختر روی نیمکت چوبی برگ‌های رنگارنگ باران ‌خورده را شمرد. کودکی با چکمه‌های قرمز رنگ، گل و لای پر شده در چاله را روی برگ محبوبش ریخت. صدای شادمانه کودک ومطالعه نوشته