میخواست کوچه را برگپوش کند تا رد خاطراتش گم شود. تابستان بود. به درختان نگاه کرد و گفت:« از برگهایتان به من قرض بدهید تا فراموش کنم.» درختان به تابستان نگاهمطالعه نوشته
میخواست کوچه را برگپوش کند تا رد خاطراتش گم شود. تابستان بود. به درختان نگاه کرد و گفت:« از برگهایتان به من قرض بدهید تا فراموش کنم.» درختان به تابستان نگاهمطالعه نوشته
دختر روی نیمکت چوبی برگهای رنگارنگ باران خورده را شمرد. کودکی با چکمههای قرمز رنگ، گل و لای پر شده در چاله را روی برگ محبوبش ریخت. صدای شادمانه کودک ومطالعه نوشته