Browsing Tagداستانک

کوچه

می‌خواست کوچه را برگ‌پوش کند تا رد خاطراتش گم شود. تابستان بود. به درختان نگاه کرد و گفت:« از برگ‌هایتان به من قرض بدهید تا فراموش کنم.» درختان به تابستان نگاهمطالعه نوشته

دستان مادربزرگ

دختر روی نیمکت چوبی برگ‌های رنگارنگ باران ‌خورده را شمرد. کودکی با چکمه‌های قرمز رنگ، گل و لای پر شده در چاله را روی برگ محبوبش ریخت. صدای شادمانه کودک ومطالعه نوشته