تازگیها یک خطکش برای خودم خریدم. پر از قلبهای صورتی، آبی، سفید، قرمز و حتی سیاه. چند سانتیمتر است؟ نمیدانم. راستش فقط قلب دارد. اما وقتی میخواهم با آن دیگران رامطالعه نوشته
تازگیها یک خطکش برای خودم خریدم. پر از قلبهای صورتی، آبی، سفید، قرمز و حتی سیاه. چند سانتیمتر است؟ نمیدانم. راستش فقط قلب دارد. اما وقتی میخواهم با آن دیگران رامطالعه نوشته
دخترک هر روز به فواره آب در پارک نگاه میکرد. بالا، پایین، بالا، پایین دخترک گفت: کمی پایینتر بیا تا بتوانم با تو بازی کنم. فواره گفت: اگر پایین بیایم دستانتمطالعه نوشته
عمو جعفر را دوست نداشت. عموی مادرش. بعضی شبها پیش او میماند. از موهای ژولیده، دندانهای زرد و اخمهایش میترسید. ساعتها به بهانه دیدن کارتون در اتاق تنهایش میگذاشت. یک روزمطالعه نوشته
پیرمرد ویولنزن مثل هر پنجشنبه صبح روی نیمکت چوبی پارک نشست. آمده بود. نیمکتش انگار که جای مقدسی باشد، هیچوقت در آن ساعت توسط اهالی پارک اشغال نمیشد. بدون هیچ حرفیمطالعه نوشته
میخواست کوچه را برگپوش کند تا رد خاطراتش گم شود. تابستان بود. به درختان نگاه کرد و گفت:« از برگهایتان به من قرض بدهید تا فراموش کنم.» درختان به تابستان نگاهمطالعه نوشته
دختر روی نیمکت چوبی برگهای رنگارنگ باران خورده را شمرد. کودکی با چکمههای قرمز رنگ، گل و لای پر شده در چاله را روی برگ محبوبش ریخت. صدای شادمانه کودک ومطالعه نوشته