پیرمرد ویلونزن مثل هر پنجشنبه صبح روی نیمکت چوبی پارک نشست. آمده بود. نیمکتش انگار که جای مقدسی باشد، هیچ وقت در آن ساعت توسط اهالی پارک اشغال نمیشد. بدون هیچمطالعه نوشته
پیرمرد ویلونزن مثل هر پنجشنبه صبح روی نیمکت چوبی پارک نشست. آمده بود. نیمکتش انگار که جای مقدسی باشد، هیچ وقت در آن ساعت توسط اهالی پارک اشغال نمیشد. بدون هیچمطالعه نوشته
میخواست کوچه را برگپوش کند تا رد خاطراتش گم شود. تابستان بود. به درختان نگاه کرد و گفت:« از برگهایتان به من قرض بدهید تا فراموش کنم.» درختان به تابستان نگاهمطالعه نوشته
دختر روی نیمکت چوبی برگهای رنگارنگ باران خورده را شمرد. کودکی با چکمههای قرمز رنگ، گل و لای پر شده در چاله را روی برگ محبوبش ریخت. صدای شادمانه کودک ومطالعه نوشته