قلبم نمینویسد
تاریخ: آبان ۶, ۱۴۰۵ توسط:
رضا بابایی میگوید:
فوت کوزهگری در نوشتن، حضور قلب است. نویسنده باید با موضوعی که دربارۀ آن مینویسد، ارتباط ذهنی، روحی و قلبی داشته باشد.
چند روز است نمینویسم.
میدانم اگر قلمم را مجبور به نوشتن کنم، سخت و سرد مینویسم. میشوم یک آزادهی بیعشق و حال.
سراغ کتابهایم میروم. گفتم شاید الهامبخش نوشتنم شوند.
«صد سال تنهایی» مارکز را باز کردم. از جنگ میگفت:
از سرهنگ خریندلو مارکز پرسیدم: دوست من، هدف تو از جنگیدن چیست؟
جواب داد: برای حزب بزرگ آزادیخواه میجنگم. دلیل از این بهتر؟
پرسیدم: خوشا به حالت. تو لااقل دلیل جنگیدنت را میدانی. اما من تازه فهمیدهام که فقط بهخاطر غرور میجنگنم.
فکر کردم. ما هم هر روز اینجا داریم میجنگیم. با زندگی میجنگیم. هنوز صلح نکردهایم. بهخاطر غرورمان.
سراغ کتاب «راز سایه» میروم. شاید با خودم صلح کنم. «دبی فورد» از داستان میگفت:
تا با داستانهای خود به صلح نرسیم، امکان ندارد بتوانیم اجزای لازم برای ابراز وجود الهیمان را بیرون بکشیم.
فکر کردم. چقدر داستان در زندگیام دارم. یعنی بالاخره یک روز برای این داستانهایم پایان خوش مینویسم؟
بعد میگویم. حتما. حداقل برای صلح با خودم دارم تلاش میکنم. بدون میانجی.
سراغ کتابهای شعرم میروم تا کمی لطیف شوم و جور باران نیامدهی پاییز را برای خودم بکشم.
هوشنگ ابتهاج میگفت:
نمیدانم چه میخواهم بگویم
زبانم در دهان باز بسته است.
در تنگ قفس باز است و افسوس
که بال مرغ آوازم شکسته است.
تیر نهایی دلخوشیام، گوش کردن به فهرست آهنگهایم است.
یکی بیشتر از همه به دلم مینشیند. شعری با نام «تو مگو» از«دیوان شمس».
تو مگو همه به جنگند و ز صلح من چه آید
تو یکی نِهی، هزاری. تو چراغ خود برافروز
با خودم امروزم را تکرار میکنم:
جنگ، صلح، داستان، وجود الهی، بال مرغ آواز، قلب، قلم.
هنوز هماهنگ نیستند.
نمینویسم. قلبم نمینویسد. قلمم نمینویسد.


