لایف کوچ کیست؟ تعریفی گفتگومحور
تاریخ: مرداد ۱۷, ۱۴۰۵ توسط:
حرکت من به سمت نویسندگی با یک سوال آغاز شد: «آزاده کیه؟»
این پرسش با همراهی یک «مربی زندگی» یا «لایف کوچ» شکل تازهای پیدا کرد. طی این سالها به مرور با جنبههای مختلف شخصیتیام، باورها و ترسهایم روبرو شدهام و قدمهای عملی در جهت اصلاح و تغییر آنها برداشتهام. این خودشناسی همزمان با شرکت در کلاسهای نویسندگی مهارتهای نویسندگیام در شاخههای مختلف این حوزه را سرعت بخشید. در مسیر رشدم که از سال ۱۳۹۶ شروع شد، بارها دیدهام که بسیاری از افراد با «لایفکوچینگ» و کار «لایف کوچ» آشنایی کامل ندارند. سوالات و ابهامهای دوستانی که میخواستند از این روش برای حل چالشهای زندگیشان استفاده کنند، من را به فکر انداخت تا به زبانی ساده با توجه به تجربههایم این واژهها را توضیح دهم.
آنچه میخوانید برداشت شخصی ام بر اساس تجربههای زیسته و مطالعاتم در زمینه «لایف کوچینگ» است که سعی کردم به سبک یک دیالوگ گفتگو محور آنرا توضیح دهم. دیالوگی بین یک لایف کوچ و مُراجع. این نوشته یک متن تخصصی نیست و خوشحال میشوم اساتید این حوزه کاستیها و نظرات خود را با من در میان بگذارند.
**********
گفتم: لایف کوچ همون مشاوره؟ یا روانشناسه؟ کسی که مراجعهکنندههاش رو راهنمایی میکنه و به اونها راهکار میده؟
گفت: هیچکدام. لایف کوچ، راهنما نیست. یه همراهه. همراهی که مسیرت رو روشن میکنه. دستت رو میگیره تا بری اون سمتی که خودت میخوای. همراهت هست برای ساختن راه درست زندگیت.
گفتم: درست مثل یه نور.
گفت: آره. یادت میاد کوچیک بودیم، مامانبزرگ کلاف کاموا میانداخت دور دستمون تا به کمک هم گرههای اون رو باز کنیم؟ گرهها رو با همدیگه باز میکردیم تا آخرش یه شال گردن یا لباس زیبا بشه. لایف کوچ هم کارش همراهیه برای باز کردن گرههای ذهنی آدما. نور انداختن روی چیزی که ازش میترسن، بدون اینکه دلیلش رو بفهمن. هر چیزی که نمیذاره اون لباس زیبا رو ببافن.
گفتم: ولی ما که ترسهامون رو میدونیم چیه. مثلا من از سوسک میترسم. خوب، میدونم سوسک چیه دیگه. ازش دور میشم.
گفت: درسته. اما چیزی که خیلی وقتها توی موضوعات واقعی زندگی نمیبینی، علت ترسه. گاهی علتش رو نمیبینیم چون بخشی از تجربهها و باورهای ما در لایههایی از ذهن پنهان مونده. در ناخودآگاهمون.
گفتم: ناخودآگاه یعنی چی؟ مثل چیه؟
گفت: ناخودآگاه مثل یه انبار بزرگه ذهنیه. هر چیزی که از کودکیت تجربه کردی رو تو خودش ذخیره میکنه. همه خاطرات، احساساتی که دفن شدن، عادتهایی که بدون فکر کردن انجام میدیم، حتی ترسهای بدون علت. تا حالا شده بدون هیچ دلیلی از یک جای خاص بترسی؟ علتش اینه که ناخودآگاهت خاطرههای ناخوشایندی را از اونجا نگه داشته. کار اونوقت بالا میگیره که این ناخودآگاه روی رفتارها، تصمیمها و احساسات تاثیر میذاره.
گفتم: پس اینا همون سایهها هستن که توی کتاب «نیمه تاریک وجود» در موردش حرف زده؟
گفت: درسته. اگه بخوام خیلی ساده بگم، سایهها میتونن همون بخشهایی از شخصیت تو باشن که نمیخوای قبولشون کنی. پنهانشون میکنی در پایینترین قسمت انبار ناخودآگاهت. انگار که اصلا مال تو نیستن. بهم بگو، تو میتونی سایهت رو ببینی؟
گفتم: نه. ولی وقتی میبینمش که نور بهم بتابه. تا حالا خیلی عکس از سایهام داشتم! البته اینکه پایینترین قسمت انبار باشه حتما دیدنش خیلی سخته.
گفت: آفرین. کار لایف کوچ هم همینه. نور تابوندن. تا بتونی سایهت رو ببینی. حالا بهم بگو، تو میتونی سایهت رو حذف کنی؟ یهکار بکنی دیگه نبینیش؟
گفتم: نه. هر جا نور باشه. بالاخره من میبینمش. ولی باهاش دوستم. مشکلی با بودنش ندارم.
گفت: آهان. رسیدی بهش. کار لایف کوچ اینه که اول همراهیت میکنه تا سایهت رو ببینی، بعد که شناختیش، اون رو قبولش کنی. باهاش آشتی کنی. دوستش باشی و مهمتر از اینکه نذاری زندگیت رو تحت تاثیر قرار بده.
گفتم: سایه که چیز بدی نیست. حداقل اون چیزی که من تو واقعیت دیدمش. ازش عکس گرفتم. یعنی تا این اندازه میتونه اثر بذاره توی زندگی آدم؟
گفت: بذار اینطوری بریم جلو. تو چی رو میذاری تو انباری؟
گفتم: هر چی که نمیخوامش.
گفت: سایه هم همینه. چیزیه که آدما اون رو نمیخوان. چون ازش خجالت میکشن. دوست ندارن بقیه اون رو ببینن. پس توی انبار ذهن یا ناخودآگاه قایمش میکنن. مثلا کسی رو فرض کن که ظاهرا پرانرژی و فعاله، اما مدام کارهاش رو عقب میندازه. این آدم همیشه از اینکه وقت کم دارم یا شرایط آماده نیست، گله داره. اما نکته این چیزا نیست. اون، سایه تنبلی داره ولی نمیخواد ببینه و قبولش کنه. پس سایه تنبلیش رو میبره یه جایی از انبار ناخودآگاهش گم و گور میکنه. نتیجهش درست نرفتن مسیر واقعیاش و دور شدن از اون هست.
گفتم: یعنی سایهها همیشه صفتهای منفی هستن؟
گفت: نه لزوما. صفتهایی هستن که دوست نداری قبولشون کنی. خیلی وقتها این صفت میتونه یه جای دیگه مثبت باشه.
گفتم: چه جالب. نمیتونم فکر کنم یه جا منفی باشه، یه جا هم مثبت.
گفت: بذار برات مثال بزنم. مثلا کنترلگری یه سایهس. در خانواده و روابط عاطفی میتونه دردسر درست کنه. تبدیل بشه به زورگویی. اینکه حرف حرف منه. اما در مقابلش، اگه یه مدیر شرکت کنترلگر نباشه، نمیتونه اونجا رو نظم بده و بگردونه.
البته بعضی وقتا هم سایه، آرزوی خوبیه که تو یه بخش وجودت پنهان شده و تو نمیتونی ببینیش. مثلا میل به ثروت و موفقیت ممکنه چیزی دورنی باشه که ما دوست نداریم ببینیم.
گفتم: پس چقدر سایه داریم که ازش خبر نداریم.
گفت: دقیقا. اگه آدما میتونستن خودشون این سایه ها رو ببینن که دنیا به تعادل میرسید.
گفتم: پس، من میگم لایف کوچ سایهشناس باید باشه.
گفت: آره. ولی حواست باشه، اون همراهیت میکنه تا سایهت رو خودت ببینی. نه اینکه بهت بگه سایهت اینه.
گفتم: ولی گفتی سایه پایینترین قسمت این انبار ناخودآگاه هست. همیشه اگه بخوایم انبار رو مرتب کنیم، اول قسمتای بالاش رو برمیداریم. یهو نمیشه رفت اون زیر. ممکنه همه چی بهم بریزه.
گفت: خیلی مثال خوبی زدی. همراهی در شناخت سایه یکی از عمیقترین و البته سختترین کارهاست. برای اینکه این سایهها رو ببینی، لایفکوچ اول روی «باورها» کار میکنه. تا لایه لایه برشون داره و برسه به سایه. درست مثل همون انبار، باورها لایه رویی ناخودآگاه هستن.
گفتم: ای بابا. کار سختتر شد. حالا باور چیه؟ تو زندگی واقعی منظورمه.
گفت: اگه بخوام سادهتر بگم، باور شبیه قانونی میمونه که مدتها توی ذهنمون نوشته شده و یادمون رفته خودمون اون رو نوشتیم. گاهی با تکرار، گاهی از یه تجربه عمیق در کودکی، گاهی هم از حرف آدمای مهم زندگیت تو ذهنت میشینه. مثل این میمونه که هر روز یه مسیر رو بری و اصلا فکر نکنی که شاید راه دیگهای هم باشه برای رسیدن به مقصد. دنیا رو از پشت عینک باور میبینی، همونطور که باور بهت نشون میده. نه اونطور که واقعا هست. درست مثل داشتن یه عینک آفتابی روی چشم هستش.
گفتم: پس میتونه خیلی آدم رو از راهش دور کنه؟ حتی به بیراهه ببره.
گفت: دقیقا همینه. بذار یه مثال بزنم برات. مثلا تا حالا فکر کردی چرا خیلی از آدما رابطههای خوبشون رو خراب میکنن یا از صمیمیت فرار میکنن؟
گفتم: خوب، شاید اون طرف آدم خوبی نیست.
گفت: نه. این همه ماجرا نیست. یه دلیلش می تونه این باشه. مثلا اگه یه نفر باور «من لایق عشق نیستم» رو توی ناخودآگاهش داشته باشه، بدون اینکه متوجه این باور باشه، رابطههاش رو خراب میکنه.
گفتم: چه جالب. پس کار لایف کوچ خیلی سخته.
گفت: دقیقا. کار اصلی و اول لایفکوچ همراهی در شناخت باورهاس. در اصطلاح بهش میگن باورهای محدودکننده. اون قسمتهای بالایی انبار.
گفتم: بعد اینکه این باورها رو شناختم، چهکاری باید انجام بدم؟ باید مثل سایه باهاشون آشتی کرد؟
گفت: یه کم فرق داره. وقتی باور رو با همراهی لایف کوچ شناختی، اول پیدا میکنی این باور از کجا اومده. بعد اونرو با باورهای جدید و مفید جایگزین میکنی یا اصلاحشون میکنی.
گفتم: فهمیدم. اونوقت مثل این میمونه که لایههای بالایی انبار ناخودآگاه کمکم سبک میشن و راحتتر میتونی به سایه برسی. به اون بخش اصلی.
گفت: دقیقا. یه لایفکوچ کارش رو با همین باورها شروع میکنه. بعد به سایه میرسه که عمیقتره و حساستر. خودت هم گفتی، اگه یهو آدم بره سراغ قسمت پایینی انبار، همه چی بهم میریزه. آدما سایهشون رو راحت قبول نمیکنن. حالت دفاعی میگیرن در مقابلش. مثل اینکه یهو یه نفر بهت بگه «خسیس» چه حالی پیدا میکنی؟
گفتم: آره. قبول نمیکنم. یاد بازیهای بچگیام افتادم. بهش میگم آینه! یعنی خودتی.
گفت: خیلی مثال خوبی زدی. آدمها گاهی وقتی با بخشهایی از خودشون روبهرو میشن، واکنشهایی نشون میدن که اونها رو یاد دوران کودکیشون میاندازه.
گفتم: حالا فهمیدم چه خبره تو این ناخودآگاهم. اما میشه برام یه توضیح خلاصه بدی در مورد باور، ترس و سایه.
گفت: حتما. اگه بخوام سادهتر بگم، باورهای محدودکننده مثل نقشه راه اشتباهی که فکر میکنی درسته. ترس اون زمانی پیش میاد که بر اساس اون نقشه غلط فکر میکنی حرکت تو اون مسیر خطر داره و نتیجهش اینه که بدنت واکنش نشون میده به این تهدید. اما سایه بخشی از وجودته که نمیخوای ببینیش، چون با اون نقشه جور در نمیاد. ریشه ترسها، باوره. بیشتر وقتا سایهها از باورها متولد میشن. اما نه همیشه. حالا لازم نیست همه اینها رو بدونی. فکر کنم تا همینجا کافیه برات.
گفتم: ممنون. فقط بهعنوان سوال یکی مونده به آخر بهم بگو. اگه لایفکوچ، مشاور یا روانشناس نیست، پس اونا چکار میکنن؟
گفت: سوالی خیلی خوبی پرسیدی. چون خیلیها اشتباه میکنن. مرزش باریکه. روانشناس و مشاور هر کدوم در حوزه تخصصی خودشون با آدمها کار میکنن. بسته به موضوع، ممکنه به شناخت مشکل، پیدا کردن راهکار یا درمان کمک کنن. روانشناس هم اگر تشخیص بده نیاز به درمان دارویی وجود داره، میتونه فرد رو به روانپزشک ارجاع بده. اما تفاوت اصلی اینه که لایفکوچ قرار نیست اختلالات روانی رو درمان کنه.
گفتم: درسته. قبلا این کار رو انجام دادم. من رو راهنمایی کرد مشاورم.
گفت: تفاوت اصلی همینه. لایف کوچ همراهته تو مسیری که میخوای به سمتش بری، نه راهنما. یه همراهی دوطرفه. میپرسه میخوای کجا بری، بعد میگه بیا با هم قدم برداریم. از قدمهای کوچیک شروع میکنه. با سؤال پرسیدن و همراهی، کمک میکنه خودت موضوع رو از زاویههای مختلف ببینی و به نتیجه برسی. البته بازم میگم، لایفکوچ کارش درمان اختلال روانی نیست. اگه ببینه خارج از حیطه کاریش هست، ارجاعت میده به روانشناس، بعد که مشکل حل بشه میگه برگرد. حتی بعضیوقتا به موازات روانشناس کارش رو انجام میده.
گفتم: آهان فهمیدم. هر کدوم جایگاه خودشون رو دارن. همهشون به حل مشکل کمک میکنن، اما با کارای متفاوت. حالا بهم بگو از کجا شروع کنم؟ خیلی هیجان دارم.
گفت: باید موضوع پیدا کنی. موضوعی که ذهنت رو مشغول خودش کرده. چیزی که توش گیر کردی.
گفتم: خیلی موضوع دارم. مثلا میخوام برای خودم کار کنم، سطح مکالمه زبانم رو ببرم بالا یا تغذیه سالم داشته باشم. خیلی تلاش کردم قبلا. ولی نمیدونم چرا هیچکدوم جلو نرفت. یه جایی گیر کردم.
گفت: عالیه. موضوعات ساده تا موضوعات مهم، همه اونهایی که برای حرکت در جهتشون مشکل داشتی. از همینجا شروع کن.
گفتگو تمام شد. به انبار ذهنم فکر کردم که چه چیزهایی را در آن پنهان کردهام. وقت آن بود که پیدایشان کنم.
یادداشت دیگر من با عنوان «مسافران خبیث اتوبوس درون» تکمیلکننده این مطلب است.
