نیمه تاریک وجود

گاهی وقتا دلنوشته می‌تونه یه مطلب خوب از یک کتاب باشه، اشتراک گذاری یک تجربه، تجربه‌ای که می‌تونه تو زندگی هر فرد آغاز کننده یک تغییر باشه. برای همین تصمیم گرفتم این هفته در خصوص کتاب “نیمه تاریک وجود” نوشته دبی فورد صحبت کنم که خوندن او عاملی در جهت تغییرات بعدی من تو زندگیم شد. تغییراتی که بعد از تصمیم به ایجاد یک تحول رو به رشد و نه ساکن بوجود اومد. تصمیم به یکپارچگی با وجودم. این نوشته صرفا برداشتی آزاد از مطالب این کتاب است و مواردی که در داخل گیومه بیان شده بخش های عینا برگرفته شده از این کتاب است. با این امید که این نوشتار بتونه ادامه دهنده جرقه های تغییر در زندگی خوانندگان باشه.

این کتاب بیش از همه به ضرورت یکپارچه شدن هر انسان با دنیای درون خودش می پردازه. یکپارچه شدن انسان با دنیای پیچیده‌ای که در درون خودش داره. دنیایی که کشف اون و پذیرفتن بدی‌های وجود در کنار خوبی‌ها، نیازمند توجه ویژه است و راهنمایی برای هدایت انسان به سمت یک زندگی بهتر. دنیای درون هر فرد دنیایی از تضادهاست؛ دنیایی شامل خوبی و بدی، خیر و شر. همه آدمها در سایه شخصیت اصلی خودشون چند شخصیت فرعی هم دارند که خود وجودی شون رو تشکیل می ده. تا حالا فکر کردین همونطور که شما شخصیت‌های دوست داشتنی مثل مهربان، بخشنده، راستگو و …دارین در مقابلش هم شخصیت های منفی مثل خشن، خسیس، دروغگو هم دارین؟ هر چقدر هم که بخواین تاکید کنین که صرفا خصلت های خوب رو دارین و به هیچ وجه زیر بار منفی های وجودتون نرین؟ وجود هر کسی پر از این تضادهاست که برای داشتن هر گونه تغییر مثبت در زندگی شناختن و پذیرش تک تک اونها ضروریه.

میشه وجود هر انسان رو مثل یک اتوبوس تصور کرد که مسافران اون شخصیت های فرعی درونی منفی و یا مثبت هست. مسافرهایی که هر از گاهی لازمه تو سفر درونتون با تک تکشون خوش و بش کنین، باهاشون گفتگو کنین و موهبت‌های اونها رو برای خودتون پیدا کنین. باید قبول کنین که حتی جنبه های مطرود این دنیای درون هم بی دلیل وجود ندارن و هر کدوم درسی رو تو زندگیمون به ما میدن. مثلا اگر شما بپذیرید که عنصر عصبانی بودن در وجود شما موهبتی چون آگاه کردن و راهنمایی در جهت مسیر درست رو داره، و اون رو بپذیرید، اونوقت با پذیرش این بعد وجودی تون می تونید خشم های معقول از خودتون بروز بدید و طغیان های غیر قابل کنترل را از ذهن خودتون دور کنید. در این صورته که شما از یک انسان خشمگین غیر منطقی به فردی که در موقع مناسب و بصورت کنترل شده خشم خودش رو بروز میده تبدیل میشید. در حقیقت شما با پذیرش نکته‌های منفی شخصیتی خودتون، زندگیتون را از سلطه این ویژگی رها می کنید و با خود وجودیتون یکپارچه میشید، بجای اینکه این بعدتون رو انکار کنید و وجودتون رو تبدیل به پاره پاره‌هایی از نکات مثبت و منفی کنید. باید بپذیرید که تضاد جوهره اصلی وجودتون هست و کافیه جهت تغییر در کنار ویژگی های مثبت، نکات منفی وجودتون رو کشف و با اونها زندگی کنید. چون زمانیکه شما این جنبه های منفی رو در خودتون زندانی می کنید و نمی پذیرید و بدنبال گذاشتن سرپوشی برای اون هستید، در نتیجه نمی تونید با تمام وجودتون مرتبط باشید. باید پذیرفت که هر شخصیت منفی و مطرود یک آموزگار هست و حاوی درسی برای شما که کشف نکردن اون انکار طرح خارق العاده حیات هست و جلوگیری از سفر روح.

در این کتاب جمله بسیار قشنگی اومده که نوشتار این هفته رو با اون به اتمام می رسونم. امیدوارم که ارایه خلاصه ای که بیان شد و به نظر من جوهره اصلی این کتاب هست، بتونه جرقه ای برای شناخت هر چه بیشتر درون و حرکت به سمت زندگی بهتر و مطلوبتر باشه:

“هر گاه به درونم نگاه می کنم می توانم حداقل یک چهره جدید، صدای جدید و پیام جدید را کشف کنم. حتی تاریک ترین شخصیت‌های فرعی هدایایی در بر دارند. کافیست مشتاق باشیم برای هر کدامشان وقت بگذاریم و ندای حکیمانه آنها را بشنویم. باید مشتاق باشید که برای کشف جهان درون خود وقت بگذارید. با جدی گرفتن این پیام است که می توانید زندگی خود را دگرگون کنید و تنها در این حالت است که متوجه می شوید این توان را دارید تا زندگیتان را در مسیر دلخواه پیش برانید”

پس پیش به سوی کشف دنیای درون با تمامی تضادهای خیر و شرش…

 

نگارشگر متن: آزاده عباسی هستم یک نویسنده آنلاین که عاشق دل نگاره هاش هست!

نظر شما

5 × 1 =