بیشتر از ده بلد نبود
تاریخ: مرداد ۲۸, ۱۴۰۵ توسط:
عمو جعفر را دوست نداشت. عموی مادرش. بعضی شبها پیش او میماند. از موهای ژولیده، دندانهای زرد و اخمهایش میترسید. ساعتها به بهانه دیدن کارتون در اتاق تنهایش میگذاشت.
یک روز تصمیم گرفت دنبالش کند. پشت خمیده و لخلخ دمپاییهای عمو جعفر در غروب آفتاب شبیه شبحی خونین بود. یک پله، دو پله،..ده پله تا زیر زمین. بیشتر از ده بلد نبود. از هوای سرد و نمناک آنجا خوشش آمد. نور اتاق در آخر زیرزمین تاریک چشمانش را زد. عمو جعفر درب کمد داخل اتاق را باز کرد. گوشهایش از صدای قیژ قیژ باز شدن کمد گرفت. سایه عمو جعفر دنبال چیزی در کمد میگشت. چیزی نمیدید. به نفس نفس افتاد. بوی تندی به مشامش خورد. چشمانش پر از اشک شد. عمو جعفر و کمد در دود سفیدی محو شدند. به زمین افتاد. یک، دو، سه…ده.
چشمانش را باز کرد.
عمو جعفر تلویزیون نگاه میکرد. از کمد قهوهای گوشه اتاق برایش برگه زردآلو آورد.
«اگه به مهندس بگین، حسابتون رو میرسم. همهتون رو میخورم. هه هه هه»
تخممرغ با پوست میخورد.
سمندون بود.


