کوچه
تاریخ: مرداد ۱۳, ۱۴۰۵ توسط:
میخواست کوچه را برگپوش کند تا رد خاطراتش گم شود.
تابستان بود. به درختان نگاه کرد و گفت:« از برگهایتان به من قرض بدهید تا فراموش کنم.»
درختان به تابستان نگاه کردند. او سکوت کرد. آفتاب تندتر شد. برگها سایه انداختند. کوچه تاریک شد.
تابستان گفت: «منتظر پاییز باش. برگهای درختانم بر تن خاطراتت اندازه نیستند.»
سرش را پایین انداخت و گفت: «تا پاییز راه درازی است.»
تابستان باد را فرستاد. درختان لرزیدند. کوچه برگپوش شد.
نگاه کرد. کوچه سبز بود. درست عین خاطراتش.
اگر از این داستانک لذت بردید، پیشنهاد میکنم داستانک «دستان مادربزرگ» را هم بخوانید.

