دستان مادربزرگ
تاریخ: مرداد ۸, ۱۴۰۵ توسط:
دختر روی نیمکت چوبی برگهای رنگارنگ باران خورده را شمرد. کودکی با چکمههای قرمز رنگ، گل و لای پر شده در چاله را روی برگ محبوبش ریخت. صدای شادمانه کودک و پای کوبیدنهای او هر لحظه گل و لای را بیشتر به اطراف پرتاب کرد. دختر سرش را بلند کرد تا اعتراضش به لکهدار شدن سرخوشی رنگینش را فریاد زند. با دیدن دریای آبی رنگ چشمان کودک، فریادش در دهان خشک شد.
«خاله، اون برگ قرمزه رو میدی بهم؟ خیلی خوشگله. میخوام باهاش قایق درست کنم برا این چاله آبه.»
در دلش غوغایی شد. برگ قرمز را با هزاران وسواس جدا کرده بود. آن برگ درست مثل نقشی بود که مادربزرگ بر پشت کت بچگیاش بافته بود. از آن روز به خود قول داده بود اگر روزی برگی به همان اندازه پیدا کند، آن را به پشت لباسش بچسباند و برگ را هر روز بو کند تا دستان مادربزرگ در ذهنش دوباره جان بگیرند.
«خاله، چرا هیچی نمیگی؟ بهم میدی برگو؟ اصلا تو هم بیا با هم قایق درست کنیم.»
هجوم خاطرات و اصرار کودک صبرش را لبریز کرد. یاد حوض خانه مادر بزرگ افتاد. آن روز که همراهش با برگ قرمز درخت چنار قایقی برای نجات مورچه ساخته بود. شوق کودکانه حوض خانه مادربزرگ در دلش زنده شد. لبخند به لبانش افتاد. از نیمکت بلند شد. برگ را برداشت.
شاید این بار او باید نقش مادربزرگ را در دنیای آبی رنگ کودک بازی میکرد.

