<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>داستان &#8211; آزاده عباسی</title>
	<atom:link href="https://azadehabbasi.com/category/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://azadehabbasi.com</link>
	<description>نویسنده، تبلیغ‌نویس</description>
	<lastBuildDate>Thu, 17 Sep 2026 18:37:54 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=5.5.23</generator>

<image>
	<url>https://azadehabbasi.com/wp-content/uploads/2026/08/Azadeh-Abbasi-48x48.jpg</url>
	<title>داستان &#8211; آزاده عباسی</title>
	<link>https://azadehabbasi.com</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
	<item>
		<title>خط‌‌کش مهربانی</title>
		<link>https://azadehabbasi.com/%d8%ae%d8%b7%e2%80%8c%e2%80%8c%da%a9%d8%b4-%d9%85%d9%87%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d9%86%db%8c/</link>
					<comments>https://azadehabbasi.com/%d8%ae%d8%b7%e2%80%8c%e2%80%8c%da%a9%d8%b4-%d9%85%d9%87%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d9%86%db%8c/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[آزاده عباسی]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 04 Sep 2026 16:13:19 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[استعاره‌نویسی]]></category>
		<category><![CDATA[توسعه فردی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://azadehabbasi.com/?p=2411</guid>

					<description><![CDATA[<p>تازگی‌ها یک خط‌کش برای خودم خریدم. پر از قلب‌های صورتی، آبی، سفید، قرمز و حتی سیاه. چند سانتی‌متر است؟ نمی‌دانم. راستش فقط قلب دارد. اما وقتی می‌خواهم با آن دیگران را اندازه بگیرم، سانتی‌مترش مشخص می‌شود. باید زودتر این خط‌کش را می‌خریدم. اسمش را «خط‌کش مهربانی» گذاشته‌ام. قبل از خرید آن، مهربانی‌ام اندازه‌ای نداشت. طولانی<a class="read-btn hvr-right more-link" href="https://azadehabbasi.com/%d8%ae%d8%b7%e2%80%8c%e2%80%8c%da%a9%d8%b4-%d9%85%d9%87%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d9%86%db%8c/">مطالعه نوشته</a></p>
<p>نوشته <a rel="nofollow" href="https://azadehabbasi.com/%d8%ae%d8%b7%e2%80%8c%e2%80%8c%da%a9%d8%b4-%d9%85%d9%87%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d9%86%db%8c/">خط‌‌کش مهربانی</a> اولین بار در <a rel="nofollow" href="https://azadehabbasi.com">آزاده عباسی</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">تازگی‌ها یک خط‌کش برای خودم خریدم. پر از قلب‌های صورتی، آبی، سفید، قرمز و حتی سیاه. چند سانتی‌متر است؟ نمی‌دانم. راستش فقط قلب دارد. اما وقتی می‌خواهم با آن دیگران را اندازه بگیرم، سانتی‌مترش مشخص می‌شود.<br />
باید زودتر این خط‌کش را می‌خریدم. اسمش را «خط‌کش مهربانی» گذاشته‌ام. قبل از خرید آن، مهربانی‌ام اندازه‌ای نداشت. طولانی و بلند بود. آن‌قدر بلند که بعضی وقت‌ها به صورت دیگران می‌خورد یا دور گردن‌شان حلقه می‌شد. اما بیشتر وقت‌ها به صورت خودم می‌خورد و جایش سرخ می‌شد. درد می‌گرفت.<br />
اما از وقتی آن‌را خریده‌ام، اندازه مهربانی‌ام مشخص است. برای بعضی‌ها بی‌نهایت طولانی و پر از قلب‌های رنگارنگ است. البته این‌ها تعدادشان کم است. شاید یک یا دو نفر. اما برای بیشتر آدم‌ها اندازه دارد. اندازه قلب خودشان. هر قدر قلب‌شان بزرگ‌تر، خط‌کش مهربانی‌ام هم بزرگ‌تر است و قلب‌هایش خوش‌رنگ‌تر. برای قلب‌های کوچک‌تر هم اندازه‌اش کوتاه‌تر است. بعضی‌ها هم که اصلا اندازه خط‌کشم صفر است و قلبی در آن جا نمی‌شود. چون می‌دانم حتما می‌شکند.<br />
الان که این خط‌کش را دارم، قلبم کمتر می‌شکند. هر چند هنوز هم بعضی‌ها روی آن خط می‌اندازند. اما من خیلی زود این را می‌فهمم و چند سانتی‌متر از طولش را برای آن‌ها کم می‌کنم تا قلب کمتری نصیب‌شان شود و خراش خط‌کشم کمتر.<br />
هر روز خط‌کش مهربانی‌ام را عاشقانه نگاه می‌کنم. هنوز هم قلب‌هایش برای آدم‌ها کم و زیاد می‌شود. اما دیگر مواظبش هستم و در یک جای خوب آن‌را نگهداری می‌کنم: «قلبم»</p>
<p><span style="font-size: 12px;"><em><strong>داستانی به زبان ساده برای توصیف حد و مرز گذاشتن در مهربانی، الهام‌گرفته از کتاب</strong> <strong><span style="color: #3366ff;"><a style="color: #3366ff;" href="https://www.iranketab.ir/book/197810-the-grand-hotel-of-feelings">«هتل احساسات»</a></span></strong></em></span></p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>نوشته <a rel="nofollow" href="https://azadehabbasi.com/%d8%ae%d8%b7%e2%80%8c%e2%80%8c%da%a9%d8%b4-%d9%85%d9%87%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d9%86%db%8c/">خط‌‌کش مهربانی</a> اولین بار در <a rel="nofollow" href="https://azadehabbasi.com">آزاده عباسی</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://azadehabbasi.com/%d8%ae%d8%b7%e2%80%8c%e2%80%8c%da%a9%d8%b4-%d9%85%d9%87%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d9%86%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>یک قدم تا خندیدن</title>
		<link>https://azadehabbasi.com/%db%8c%da%a9-%d9%82%d8%af%d9%85-%d8%aa%d8%a7-%d8%ae%d9%86%d8%af%db%8c%d8%af%d9%86/</link>
					<comments>https://azadehabbasi.com/%db%8c%da%a9-%d9%82%d8%af%d9%85-%d8%aa%d8%a7-%d8%ae%d9%86%d8%af%db%8c%d8%af%d9%86/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[آزاده عباسی]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 29 Aug 2026 09:07:15 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داستانک]]></category>
		<category><![CDATA[فواره]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://azadehabbasi.com/?p=2406</guid>

					<description><![CDATA[<p>دخترک هر روز به فواره آب در پارک نگاه می‌کرد. بالا، پایین، بالا، پایین دخترک گفت: کمی پایین‌تر بیا تا بتوانم با تو بازی کنم. فواره گفت: اگر پایین بیایم دستانت را دور گردنم حلقه می‌کنی تا دوستت شوم؟ دخترک گفت: آخر گردنت خیلی کوچک است. اما قول می‌دهم تو را در بهترین جای دستانم<a class="read-btn hvr-right more-link" href="https://azadehabbasi.com/%db%8c%da%a9-%d9%82%d8%af%d9%85-%d8%aa%d8%a7-%d8%ae%d9%86%d8%af%db%8c%d8%af%d9%86/">مطالعه نوشته</a></p>
<p>نوشته <a rel="nofollow" href="https://azadehabbasi.com/%db%8c%da%a9-%d9%82%d8%af%d9%85-%d8%aa%d8%a7-%d8%ae%d9%86%d8%af%db%8c%d8%af%d9%86/">یک قدم تا خندیدن</a> اولین بار در <a rel="nofollow" href="https://azadehabbasi.com">آزاده عباسی</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">دخترک هر روز به فواره آب در پارک نگاه می‌کرد. بالا، پایین، بالا، پایین<br />
دخترک گفت: کمی پایین‌تر بیا تا بتوانم با تو بازی کنم.<br />
فواره گفت: اگر پایین بیایم دستانت را دور گردنم حلقه می‌کنی تا دوستت شوم؟<br />
دخترک گفت: آخر گردنت خیلی کوچک است. اما قول می‌دهم تو را در بهترین جای دستانم جا دهم.<br />
فواره گفت: بعد من را به کجا می‌بری؟<br />
دخترک گفت: تو را پیش گل‌ها می‌برم تا با آن‌ها بازی کنی.<br />
فواره گفت: من می‌خواهم با همه دوست شوم. دیگر چه؟<br />
دخترک گفت: سبزه‌ها هم منتظرند تا با تو دوست شوند.<br />
فواره پایین آمد. پایین‌تر، پایین‌تر. دخترک مشت مشت فواره را به سبزه و گل می‌بخشید.<br />
فواره خندید. دخترک خندید. گل خندید. سبزه خندید.<br />
یک قدم تا خندیدن همه فاصله بود.<br />
فواره خاموش شد.<br />
برق تحمل خندیدن همه را نداشت.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>نوشته <a rel="nofollow" href="https://azadehabbasi.com/%db%8c%da%a9-%d9%82%d8%af%d9%85-%d8%aa%d8%a7-%d8%ae%d9%86%d8%af%db%8c%d8%af%d9%86/">یک قدم تا خندیدن</a> اولین بار در <a rel="nofollow" href="https://azadehabbasi.com">آزاده عباسی</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://azadehabbasi.com/%db%8c%da%a9-%d9%82%d8%af%d9%85-%d8%aa%d8%a7-%d8%ae%d9%86%d8%af%db%8c%d8%af%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>بیشتر از ده بلد نبود</title>
		<link>https://azadehabbasi.com/%d8%a8%db%8c%d8%b4%d8%aa%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d9%87-%d8%a8%d9%84%d9%86%d8%af-%d9%86%d8%a8%d9%88%d8%af/</link>
					<comments>https://azadehabbasi.com/%d8%a8%db%8c%d8%b4%d8%aa%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d9%87-%d8%a8%d9%84%d9%86%d8%af-%d9%86%d8%a8%d9%88%d8%af/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[آزاده عباسی]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 19 Aug 2026 18:14:23 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داستانک]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://azadehabbasi.com/?p=2380</guid>

					<description><![CDATA[<p>عمو جعفر را دوست نداشت. عموی مادرش. بعضی شب‌ها پیش او می‌ماند. از موهای ژولیده، دندان‌های زرد و اخم‌هایش می‌ترسید. ساعت‌ها به بهانه دیدن کارتون در اتاق تنهایش می‌گذاشت. یک روز تصمیم گرفت دنبالش کند. پشت خمیده و لخ‌لخ دمپایی‌های عمو جعفر در غروب آفتاب شبیه شبحی خونین بود. یک پله، دو پله،..ده پله تا<a class="read-btn hvr-right more-link" href="https://azadehabbasi.com/%d8%a8%db%8c%d8%b4%d8%aa%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d9%87-%d8%a8%d9%84%d9%86%d8%af-%d9%86%d8%a8%d9%88%d8%af/">مطالعه نوشته</a></p>
<p>نوشته <a rel="nofollow" href="https://azadehabbasi.com/%d8%a8%db%8c%d8%b4%d8%aa%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d9%87-%d8%a8%d9%84%d9%86%d8%af-%d9%86%d8%a8%d9%88%d8%af/">بیشتر از ده بلد نبود</a> اولین بار در <a rel="nofollow" href="https://azadehabbasi.com">آزاده عباسی</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">عمو جعفر را دوست نداشت. عموی مادرش. بعضی شب‌ها پیش او می‌ماند. از موهای ژولیده، دندان‌های زرد و اخم‌هایش می‌ترسید. ساعت‌ها به بهانه دیدن کارتون در اتاق تنهایش می‌گذاشت.</p>
<p style="text-align: justify;">یک روز تصمیم گرفت دنبالش کند. پشت خمیده و لخ‌لخ دمپایی‌های عمو جعفر در غروب آفتاب شبیه شبحی خونین بود. یک پله، دو پله،..ده پله تا زیر زمین. بیشتر از ده بلد نبود. از هوای سرد و نمناک آنجا خوشش آمد. نور اتاق در آخر زیرزمین تاریک چشمانش را زد. عمو جعفر درب کمد داخل اتاق را باز کرد. گوش‌هایش از صدای قیژ قیژ باز شدن کمد گرفت. سایه عمو جعفر دنبال چیزی در کمد می‌گشت. چیزی نمی‌دید. به نفس نفس افتاد. بوی تندی به مشامش خورد. چشمانش پر از اشک شد. عمو جعفر و کمد در دود سفیدی محو شدند. به زمین افتاد. یک، دو، سه&#8230;ده.</p>
<p style="text-align: justify;">چشمانش را باز کرد.</p>
<p style="text-align: justify;">عمو جعفر تلویزیون نگاه می‌کرد. از کمد قهوه‌ای گوشه اتاق برایش برگه زردآلو آورد.</p>
<p style="text-align: justify;">«اگه به مهندس بگین، حسابتون رو می‌رسم. همه‌تون رو می‌خورم. هه هه هه»</p>
<p style="text-align: justify;">تخم‌مرغ با پوست می‌خورد.</p>
<p style="text-align: justify;">سمندون بود.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>نوشته <a rel="nofollow" href="https://azadehabbasi.com/%d8%a8%db%8c%d8%b4%d8%aa%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d9%87-%d8%a8%d9%84%d9%86%d8%af-%d9%86%d8%a8%d9%88%d8%af/">بیشتر از ده بلد نبود</a> اولین بار در <a rel="nofollow" href="https://azadehabbasi.com">آزاده عباسی</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://azadehabbasi.com/%d8%a8%db%8c%d8%b4%d8%aa%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d9%87-%d8%a8%d9%84%d9%86%d8%af-%d9%86%d8%a8%d9%88%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>عاشقانه آهنگین</title>
		<link>https://azadehabbasi.com/%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%a2%d9%87%d9%86%da%af%db%8c%d9%86/</link>
					<comments>https://azadehabbasi.com/%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%a2%d9%87%d9%86%da%af%db%8c%d9%86/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[آزاده عباسی]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 05 Aug 2026 11:46:21 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[عاشقانه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://azadehabbasi.com/?p=2286</guid>

					<description><![CDATA[<p>پیرمرد ویولن‌زن مثل هر پنج‌شنبه صبح روی نیمکت چوبی پارک نشست. آمده بود. نیمکتش انگار که جای مقدسی باشد، هیچ‌وقت در آن ساعت توسط اهالی پارک اشغال نمی‌شد. بدون هیچ حرفی در گوشه صندلی نشست و ویولن قدیمی‌اش را همراه بلندگوی پخش صدا از درون جعبه بیرون آورد. چهره آرام و لبخندش ترکیب کاملی همراه<a class="read-btn hvr-right more-link" href="https://azadehabbasi.com/%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%a2%d9%87%d9%86%da%af%db%8c%d9%86/">مطالعه نوشته</a></p>
<p>نوشته <a rel="nofollow" href="https://azadehabbasi.com/%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%a2%d9%87%d9%86%da%af%db%8c%d9%86/">عاشقانه آهنگین</a> اولین بار در <a rel="nofollow" href="https://azadehabbasi.com">آزاده عباسی</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<div class="ds-virtual-list-items _6f2c522">
<div class="ds-virtual-list-visible-items">
<div class="_4f9bf79 d7dc56a8 _43c05b5" data-virtual-list-item-key="4">
<div class="ds-message _63c77b1">
<div class="ds-markdown ds-assistant-message-main-content">
<p class="ds-markdown-paragraph" style="text-align: justify;"><span class="">پیرمرد ویولن‌زن مثل هر پنج‌شنبه صبح روی نیمکت چوبی پارک نشست. آمده بود. نیمکتش انگار که جای مقدسی باشد، هیچ‌وقت در آن ساعت توسط اهالی پارک اشغال نمی‌شد. بدون هیچ حرفی در گوشه صندلی نشست و ویولن قدیمی‌اش را همراه بلندگوی پخش صدا از درون جعبه بیرون آورد. چهره آرام و لبخندش ترکیب کاملی همراه با رقص موهای سفید و بلندش در نسیم پاییز بود. درون جعبه خالی ویولن که برای جمع کردن پول روی زمین می‌گذاشت، عکس یک زن زیبا و پسر جوان خودنمایی می‌کرد. کنار آن هم همیشه چند برگ گل سرخ می‌گذاشت.</span></p>
<p class="ds-markdown-paragraph" style="text-align: justify;"><span class="">آن روز هم آوا برای پیاده‌روی آخر هفته به پارک آمده بود. تند راه می‌رفت. یقه پالتویش را کمی بالا کشید. دست‌هایش را داخل جیبش کرد. با دیدن پیرمرد لبخندی زد و قدم‌هایش را آهسته‌تر کرد. با خودش گفت: «کاش زودتر پیرمرد آهنگ بزنه.» صدای ویولن ذهن و قلبش را هماهنگ می‌کرد. باور داشت که پیرمرد فال روزش را در آهنگ‌هایش می‌گوید. پیرمرد شروع کرد. چقدر آهنگ را دوست داشت. همراه هر بالا و پایین رفتن آرشه زیر لب شروع به زمزمه کرد.</span></p>
<p class="ds-markdown-paragraph" style="text-align: justify;"><span class="">دل کوچولو، دل دیونه، دیگه نرو از خونه</span></p>
<p class="ds-markdown-paragraph" style="text-align: justify;"><span class="">پشیمون میشی، پریشون می‌شی، نمی‌دونی دیونه</span></p>
<p class="ds-markdown-paragraph" style="text-align: justify;"><span class="">بیرون از خونه، دلا همه سنگ، هر چی می‌بینی، رنگه و نیرنگ</span></p>
<p class="ds-markdown-paragraph" style="text-align: justify;"><span class="">پیرمرد راز دلش را می‌دانست. یک‌باره تمام خاطرات گذشته در ذهنش مرور شد. محبت کردن‌های یک‌طرفه. پیام‌های بی‌جواب. تحقیرها. به‌یاد نماندن‌ها. گریه‌های شبانه. پسر جوانی لبخندزنان از کنارش گذشت. ادامه داد: همه آن‌ها که فقط رهگذر بودند. دوباره با صدای ویولن هم‌آواز شد:</span></p>
<p class="ds-markdown-paragraph" style="text-align: justify;"><span class="">مثل یه پر می‌بردت باد، حتی یادتم می‌برند از یاد</span></p>
<p class="ds-markdown-paragraph" style="text-align: justify;"><span class="">یقه کتش را بیشتر بالا کشید. موهایش در آسمان پراکنده شده بودند. دستی به سر و رویش کشید. «نه، آرش فرق داره با همه اون‌هایی که تا حالا تو زندگیم اومدن. رفیقمه. وقتی کنارشم بهم حس دیده شدن می‌ده.» کمی مکث کرد و گفت: «البته یه کم لجبازه. مغروره. خیلی وقتا نمی‌دونم تو ذهنش چی می‌گذره. احساسش رو بروز نمی‌ده. مثل همین یک هفته پیش. خیلی تو خودشه.»</span></p>
<p class="ds-markdown-paragraph" style="text-align: justify;"><span class="">به انگشت دست چپش نگاه کرد. هنوز نتوانسته بود خود را راضی کند تا انگشتر نامزدی آرش را دستش کند. یاد قلب طلایی‌رنگ روی انگشتر افتاد. سرش را تکان داد و به پیرمرد نگاه کرد. پیرمرد با جادوی آهنگ‌هایش خاطره همه عشق‌های قدیمی‌اش را زنده کرده بود. قدم‌هایش را تندتر کرد و از او دور شد. به دنبال جایی برای نشستن می‌گشت. هر لحظه قدم‌هایش را تندتر می‌کرد. یقه کتش را بالاتر کشید، نه از سرما، برای اینکه صدای ویولن را نشنود. چشم‌هایش دنبال نیمکتی می‌گشت تا با نشستن روی آن کمی ضربان قلبش را آرام کند. ناگهان ایستاد. روی نیمکت سنگی روبه‌رویش کلمه «محبت» با خطی خوش نقش بسته بود. درست مثل یک اثر هنری. انگار نویسنده‌اش ساعت‌ها برای نوشتن هر پیچ و خمش زمان صرف کرده باشد.</span></p>
<p class="ds-markdown-paragraph" style="text-align: justify;"><span class="">بار دیگر صدای آهنگ ویولن‌زن، ترانه دیگری را به ذهنش آورد:</span></p>
<p class="ds-markdown-paragraph" style="text-align: justify;"><span class="">حالا برگشتی بازم تو سینه، میدونی تنها تو رو دارم</span></p>
<p class="ds-markdown-paragraph" style="text-align: justify;"><span class="">می‌دونم شیطون بلای جونم، منو باز آروم نمی‌ذاری</span></p>
<p class="ds-markdown-paragraph" style="text-align: justify;"><span class="">لبخند زد. دستش را روی قلبش گذاشت. تند می‌زد. با صدای کمی بلند گفت: «ای دل شیطون، چرا من رو آروم نمی‌ذاری؟ می‌دونی؟ راستش آرش رو دوست دارم. یه جورایی ته دلم وقتی رفتارش رو می‌بینم، حرفاش رو می‌شنوم، به خودم می‌گم که با همه کسایی که تا حالا تو زندگیم اومدن فرق داره. اون معنای «محبت» و بالاتر از اون «عشق» رو خوب می‌فهمه. ولی می‌ترسم. اگه دل ببندم و اون بره چیکار کنم؟»</span></p>
<p class="ds-markdown-paragraph" style="text-align: justify;"><span class="">چشمش به آسمان آبی افتاد. نفس عمیقی کشید. چشمانش را بست و زیر لب گفت: «فقط یه نشونه دیگه.»</span></p>
<p class="ds-markdown-paragraph" style="text-align: justify;"><span class="">یاد بچگی‌هایش افتاد. آن زمان که با برادرش شرط می‌بست: «اگه امروز گربه سفید همسایه را سر راه مدرسه ببینم، یک بستنی می‌خرم برات.» گربه سفید برای آوا همیشه نشانه اتفاقات خوب بود.</span></p>
<p class="ds-markdown-paragraph" style="text-align: justify;"><span class="">چشمانش را باز کرد. آسمان آبی با ابرهای سفیدش خودنمایی می‌کرد. «خدایا یه نشونه دیگه، فقط یکی.»</span></p>
<p class="ds-markdown-paragraph" style="text-align: justify;"><span class="">صدای دست زدن‌های پشت سر هم چند زن و مرد توجه‌اش را جلب کرد. ویولن‌زن آماده نواختن آهنگ دیگری بود. به سرعت سمت نیمکت پیرمرد رفت. گوش‌هایش را از زیر کتش بیرون آورد. چشم از آرشه ویولن برنمی‌داشت. همه وجودش سراپا گوش شد. چشم‌هایش را بست و همراه آهنگ زیر لب زمزمه کرد:</span></p>
<p class="ds-markdown-paragraph" style="text-align: justify;"><span class="">تو قلبم تو رو دارم، اگه خونه به دوشم</span></p>
<p class="ds-markdown-paragraph" style="text-align: justify;"><span class="">من این عالم عشقو به عالم نفروشم</span></p>
<p class="ds-markdown-paragraph" style="text-align: justify;"><span class="">صورتش ناگهان گرم شد. قلبش تندتر می‌زد. بدون اینکه منتظر ویولن‌زن شود، جلوتر از آهنگ او شروع به خواندن کرد. آن‌قدر بلند می‌خواند که دیگران هم با لبخندی مهربانانه همراهی‌اش کردند. غرق در ریتم آهنگ و ترانه بود که صدای زنگ موبایل او را از دنیای ویولن‌زن بیرون آورد. آرش بود. نمی‌دانست چکار باید بکند. نفس بلندی کشید تا بلکه قلبش آرام‌تر بزند و بتواند آرام‌تر صحبت کند. دکمه را لمس کرد و با لبخند گفت: «سلام، خوبی آرش؟ اتفاقاً به فکرت بودم، تو پارک دارم قدم می‌زنم. کجایی؟» صدای مردانه آرش برایش بهترین ملودی‌ها بود تا این روز خاص را تکمیل کند.</span></p>
<p class="ds-markdown-paragraph" style="text-align: justify;"><span class="">«سلام، می‌بینم که خیلی سرحالی. تا حالا این‌طوری با هیجان احوال‌پرسی نکرده بودی. چه خبر شده؟»</span></p>
<p class="ds-markdown-paragraph" style="text-align: justify;"><span class="">دست‌پاچه شد. بازیگر خوبی برای پنهان کردن غم یا شادی‌اش نبود. در یک چشم به‌هم زدن خودش را لو می‌داد. با صدای هیجان‌زده‌اش، غمگینش، لبخندش، نفس‌نفس زدن‌هایش. در حالی که خنده بلندی می‌کرد، گفت:</span></p>
<p class="ds-markdown-paragraph" style="text-align: justify;"><span class="">«آره، امروز خیلی خوبم. شاید به خاطر حس و حال پارک و دیدن آدماشه. باید تو هم یه روز بیای تجربه کنی. حتماً خوشت میاد.»</span></p>
<p class="ds-markdown-paragraph" style="text-align: justify;"><span class="">آرش که با روحیات آوا آشنا بود، با لبخند و صدایی آرام گفت:</span></p>
<p class="ds-markdown-paragraph" style="text-align: justify;"><span class="">«نمی‌دونم تو اون پارک چیکار می‌کنی، چی می‌بینی. ولی هر چی که هست خوشحالم برات. پریروز که دیدمت خیلی قیافه‌ت در هم رفت وقتی در مورد زندگی‌مون و وضعیت مادرم باهات صحبت کردم. بیام دنبالت؟»</span></p>
<p class="ds-markdown-paragraph" style="text-align: justify;"><span class="">آوا بدون معطلی گفت: «آره، حتماً. بیا. من دم نونوایی پارک منتظرتم.»</span></p>
<p class="ds-markdown-paragraph" style="text-align: justify;"><span class="">ده دقیقه بعد آرش با پژو ۲۰۶ سفیدرنگش رسید. همیشه وقت‌شناس بود. چیزی که در همه قرارهای مشترک‌شان به چشم می‌آمد. آرش به محض دیدن آوا بوق کوتاهی زد و از ماشین دست تکان داد. آوا به‌سرعت از خیابان عبور کرد و درب ماشین را باز کرد. صدای موسیقی بی‌کلام پیانو از ضبط ماشین مثل همیشه آرامش بخشید. سوار بر موج نت‌های پیانو به آرامی سلام کرد و روی صندلی جلو نشست. آرش در حالی که نمی‌توانست خوشحالی‌اش را از دیدن آوا پنهان کند، گفت: «به به، سلام، آوا خانوم.» عاشق صورت محجوب آرش و قرمزی بود که همیشه روی لپ‌هایش می‌نشست. به‌خاطر همین آوا به او لقب «لپ‌گلی» داده بود.</span></p>
<p class="ds-markdown-paragraph" style="text-align: justify;"><span class="">بعد از خوش و بشی کوتاه، آرش گفت: «این نزدیکی‌ها یه کافی‌شاپ خوب می‌شناسم، به نظرم بریم اونجا کمی حرف بزنیم.» آوا با خنده‌ای ریز و تکان سر، بلند گفت: «چه عالی، بریم که منم کلی حرف دارم.»</span></p>
<p class="ds-markdown-paragraph" style="text-align: justify;"><span class="">چند دقیقه بعد به کافه حیاط‌دار کوچکی رسیدند. درختان کهنسال و صدای موسیقی سنتی، ترکیب دلخواه همیشگی آرش برای انتخاب کافه بود. به محض دیدن اولین میز خالی هر دو بی‌درنگ نشستند. بعد از سفارش مورد علاقه‌شان، آرش بی‌معطلی شروع به صحبت کرد:</span></p>
<p class="ds-markdown-paragraph" style="text-align: justify;"><span class="">«آوا دفعه پیش که از وضعیت مادرم بهت گفتم، دیدم چهره‌ت در هم رفت. هیچی نگفتی. نگران شدم. خواستم بگم، خیلی دوستت دارم. تو آرامش قلب منی. نمی‌خوام فکر کنی اگه مادرم با ما زندگی کنه، ذره‌ای از محبتم بهت کم می‌شه. به خدا مادرم یه دنیا عشقه. دفعه پیش تا اومدم دلیل عوض شدن تصمیمم رو بگم، خداحافظی کردی و رفتی. فکر کردی شاید دارم بهانه میارم یا دروغ گفتم بهت. ولی واقعاً چاره دیگه‌ای ندارم. مجبورم ازش نگهداری کنم.»</span></p>
<p class="ds-markdown-paragraph" style="text-align: justify;"><span class="">آرش سکوت کرد. سرش را پایین انداخت. صدای موسیقی هم قطع شده بود. از دور صدای کارمندان می‌آمد:</span></p>
<p class="ds-markdown-paragraph" style="text-align: justify;"><span class="">«ای بابا، چقدر باید بگیم که این دستگاه پخش رو درست کنن. باز قاطی کرد. دیگه باید یه جدیدش رو بخرن.»</span></p>
<p class="ds-markdown-paragraph" style="text-align: justify;"><span class="">صدای فواره آب حوض کافه با غرغرهای کارکنان ترکیب ناموزونی را درست می‌کرد. دلش آشوب شده بود.</span></p>
<p class="ds-markdown-paragraph" style="text-align: justify;"><span class="">«نه دیگه، این درست بشو نیست، صدای قیژقیژش رو شنیدی؟ فاتحه‌&#8230;»</span></p>
<p class="ds-markdown-paragraph" style="text-align: justify;"><span class="">نمی‌توانست منتظر بماند. جرعه‌ای از دمنوش را خورد و به چشمان آرش خیره شد.</span></p>
<p class="ds-markdown-paragraph" style="text-align: justify;"><span class="">«چی شد؟ چرا حرف نمی‌زنی؟ بگو زودتر. دلم زیر و رو شده.»</span></p>
<p class="ds-markdown-paragraph" style="text-align: justify;"><span class="">آرش سرش را بلند کرد. اشک تمام صورتش را پر کرده بود.</span></p>
<p class="ds-markdown-paragraph" style="text-align: justify;"><span class="">«چی شد یهویی؟ چرا گریه می‌کنی؟ تو که تا الان خوب بودی. من که چیزی نگفتم اصلاً.»</span></p>
<p class="ds-markdown-paragraph" style="text-align: justify;"><span class="">آرش در حالی که با دستمال صورتش را پاک می‌کرد، رو به آوا کرد. با صدایی لرزان و سر رو به پایین گفت:</span></p>
<p class="ds-markdown-paragraph" style="text-align: justify;"><span class="">«راستش، مامانم سرطان پیشرفته خون داره. نتونستم بهت بگم.»</span></p>
<p class="ds-markdown-paragraph" style="text-align: justify;"><span class="">اشک امانش را برید. دست‌هایش را جلوی صورتش گرفت. آوا خشکش زده بود. یاد شک و تردیدهایش در مورد آرش افتاد. سرش را پایین انداخت. تصویر مادر آرش یک لحظه از جلوی چشمش نمی‌رفت. ناگهان صدایی از چند میز آن‌طرف‌تر به گوش رسید. مرد جوانی رو به پیرزن عصا به‌دست سفیدمویی نشسته بود و با صدایی زیبا می‌خواند:</span></p>
<p class="ds-markdown-paragraph" style="text-align: justify;"><span class="">دنیا رو میخواستی برام، عمرت و گذاشتی به پام</span></p>
<p class="ds-markdown-paragraph" style="text-align: justify;"><span class="">عشق تو فقط زیارت نماز بود و عبادت</span></p>
<p class="ds-markdown-paragraph" style="text-align: justify;"><span class="">حرف و حدیثت منم عاشق گیست منم</span></p>
<p class="ds-markdown-paragraph" style="text-align: justify;"><span class="">سفید مثل برفه راس راسی خیلی حرفه</span></p>
<p class="ds-markdown-paragraph" style="text-align: justify;"><span class="">دیگر تحمل نداشت. اشک‌هایش سرازیر شده بود. به‌سرعت حساب دمنوش‌ها و کیک را پرداخت کرد. دست آرش را محکم گرفت و هر دو به سرعت سمت ماشین رفتند.</span></p>
<p class="ds-markdown-paragraph" style="text-align: justify;"><span class="">یک هفته جهنمی در خیال و شرم برای آوا گذشت. تصویر غمناک آرش یک لحظه از جلو چشمانش دور نمی‌شد. چند بار تلفنی با او صحبت کرده بود و هر بار غمش بیشتر شده بود. آخر هفته تنها چاره آرامش دلش را پیاده‌روی در پارک می‌دید. امیدوار بود این بار هم موسیقی جادویی پیرمرد دلش را آرام کند.</span></p>
<p class="ds-markdown-paragraph" style="text-align: justify;"><span class="">به پارک رسید. ساعت از ۱۰ صبح گذشته بود. باد خنک پاییزی و بوی خاک باران‌خورده تنها نوای دلنشین ساز پیرمرد را کم داشت. به نیمکت همیشگی پیرمرد رسید. خالی بود. آهی کشید و به قدم زدن ادامه داد.</span></p>
<p class="ds-markdown-paragraph" style="text-align: justify;"><span class="">«شاید امروز کمی دیرتر بیاد. من که عجله‌ای ندارم. بذار چند دور دیگه می‌زنم.»</span></p>
<p class="ds-markdown-paragraph" style="text-align: justify;"><span class="">یک ساعت گذشت و هنوز خبری از پیرمرد نبود. به فکر فرو رفت. کمی بیشتر به اطرافش دقت کرد. هر جا به دنبال او و صدای ویولنش می‌گشت.</span></p>
<p class="ds-markdown-paragraph" style="text-align: justify;"><span class="">«کجایی آخه؟ امروز که اینقدر ناآرومم چرا نباید باشی؟»</span></p>
<p class="ds-markdown-paragraph" style="text-align: justify;"><span class="">ابروهایش را در هم گره کرد و باز به اطراف چشم دوخت. در مسیر پیاده‌روی، ورزشکاران با آهنگ‌های مختلف تمرین می‌کردند:</span></p>
<p class="ds-markdown-paragraph" style="text-align: justify;"><span class="">-بزن باران که شاید گریه‌ام پنهان بماند، بزن باران که من هم ابریم</span></p>
<p class="ds-markdown-paragraph" style="text-align: justify;"><span class="">زیر لب گفت: «آخه مگه با این آهنگ هم می‌شه ورزش کرد؟» شانه‌ای بالا انداخت و از آنجا دور شد. گوشه‌ای دیگر پدر و پسری در حال بدمینتون بازی کردن به این آهنگ گوش می‌دادند:</span></p>
<p class="ds-markdown-paragraph" style="text-align: justify;"><span class="">غم میون دو تا چشمون قشنگت، لونه کرده</span></p>
<p class="ds-markdown-paragraph" style="text-align: justify;"><span class="">شب توی موهای سیاهت خونه کرده</span></p>
<p class="ds-markdown-paragraph" style="text-align: justify;"><span class="">دلش بیشتر گرفت. با خودش گفت: «کاش امروز پارک نمی‌اومدم.» چشمش به نیمکت سنگی افتاد که چند هفته پیش با دیدن کلمه «محبت» روی آن، عشق آرش در دلش پررنگ‌تر شده بود. خشکش زد. نگهبان با دستمالی در دست داشت آن را پاک می‌کرد. تقریباً فقط یک سیاهی باقی مانده بود. سرش را پایین انداخت و گفت: «انگار عشق هم از این پارک پر زده رفته. شاید پیرمرد هم این رو می‌دونه. شاید ویولنش برای پیروز شدن بر این همه غم کوک نبوده. واسه همین امروز پارک نیومده تا نیروش رو جمع کنه برای از بین بردن این همه تاریکی.»</span></p>
<p class="ds-markdown-paragraph" style="text-align: justify;"><span class="">با خودش گفت:</span></p>
<p class="ds-markdown-paragraph" style="text-align: justify;"><span class="">«شاید امروز این من هستم که ساز دلم کوک نیست. شاید نت ناموزونی دارم که باید پیداش کنم. اون روز که با عاشقانه پیرمرد کوکش کردم، بعد صحبت با آرش فهمیدم که خیلی از نت خارج بودم. باید این نت ناههنگ رو پیداش کنم وگرنه می‌تونه من رو از یه زندگی پر از عشق با آرش محروم کنه.»</span></p>
<p class="ds-markdown-paragraph" style="text-align: justify;"><span class="">یک ماه از آن دیدار تلخ با آرش گذشته بود. آن گفتگو تلنگر و زنگ هشداری برای آوا بود که تا دنیای درونش را تغییر دهد. در این مدت با راهنمایی دوست نزدیکش پیش مشاور رفته بود. تا حد بسیاری توانسته بود رابطه‌اش با آرش را سر و سامان دهد. اما یک چیز آزارش می‌داد. مدت‌ها بود از پیرمرد ویولن‌زن خبر نداشت.</span></p>
<p class="ds-markdown-paragraph" style="text-align: justify;"><span class="">آخر هفته با شوق دیدن پیرمرد به پارک رفت. باز هم نیمکتش خالی بود. لحظاتی جلوی آن توقف کرد. یاد عاشقانه آهنگینش افتاد. اشکی از گونه‌اش پایین افتاد. لبخند زد و زیر لب زمزمه کرد:</span></p>
<p class="ds-markdown-paragraph" style="text-align: justify;"><span class="">-میگن عالم مستی همین عالم عشقه</span></p>
<p class="ds-markdown-paragraph" style="text-align: justify;"><span class="">-چه خوشبخته دل من که دردش غم عشقه</span></p>
<p class="ds-markdown-paragraph" style="text-align: justify;"><span class="">غرق خیالات عاشقانه‌اش بود که ناگهان صدای دو نفر توجهش را جلب کرد:</span></p>
<p class="ds-markdown-paragraph" style="text-align: justify;"><span class="">«دلتنگ پیرمرد شدم، خیلی وقته نمی‌بینمش. می‌دونستی که دوران جوانی تو تالار وحدت جزو ارکستر بوده و می‌زده؟ سال‌هاست هر پنج‌شنبه به یاد همسر و فرزندش آهنگ می‌زنه.»</span></p>
<p class="ds-markdown-paragraph" style="text-align: justify;"><span class="">«جدی میگی؟ واقعاً جادو می‌کرد. من رو می‌برد یه دنیای دیگه. هر جا هست خدا حفظش کنه. دنیا از این آدما که حس و حال همه رو خوب می‌کنن، کم داره.»</span></p>
<p class="ds-markdown-paragraph" style="text-align: justify;"><span class="">آوا لبخند زد. با صدای بلند گفت: «زندگی‌ت پر از نور و عشق آقای&#8230;». یادش افتاد که حتی اسم پیرمرد را هم نمی‌داند. چه فرقی می‌کرد؟ او با عاشقانه‌هایش در ذهنش ماندگار شده بود. به سمت نیمکت رفت. دست در جیب کتش کرد و چند برگ گل سرخ را روی نیمکت گذاشت. نسیم پاییز موهایش را تکان داد. تصویر پشت خمیده پیرمرد موقع ویولن‌زدن روی نیمکت در ذهنش آمد. دست روی قلبش گذاشت و بوسه‌ای در هوا به سمت نیمکت فرستاد.</span></p>
</div>
</div>
<p>&nbsp;</p>
<div class="ds-flex _0a3d93b">
<div style="text-align: justify;"></div>
</div>
</div>
</div>
</div>
<p>نوشته <a rel="nofollow" href="https://azadehabbasi.com/%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%a2%d9%87%d9%86%da%af%db%8c%d9%86/">عاشقانه آهنگین</a> اولین بار در <a rel="nofollow" href="https://azadehabbasi.com">آزاده عباسی</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://azadehabbasi.com/%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%a2%d9%87%d9%86%da%af%db%8c%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>کوچه خاطرات</title>
		<link>https://azadehabbasi.com/%da%a9%d9%88%da%86%d9%87/</link>
					<comments>https://azadehabbasi.com/%da%a9%d9%88%da%86%d9%87/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[آزاده عباسی]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 04 Aug 2026 17:01:56 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داستانک]]></category>
		<category><![CDATA[کوچه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://azadehabbasi.com/?p=2265</guid>

					<description><![CDATA[<p>می‌خواست کوچه را برگ‌پوش کند تا رد خاطراتش گم شود. تابستان بود. به درختان نگاه کرد و گفت:« از برگ‌هایتان به من قرض بدهید تا فراموش کنم.» درختان به تابستان نگاه کردند. او سکوت کرد. آفتاب تندتر شد. برگ‌ها سایه انداختند. کوچه تاریک شد. تابستان گفت: «منتظر پاییز باش. برگ‌های درختانم بر تن خاطراتت اندازه<a class="read-btn hvr-right more-link" href="https://azadehabbasi.com/%da%a9%d9%88%da%86%d9%87/">مطالعه نوشته</a></p>
<p>نوشته <a rel="nofollow" href="https://azadehabbasi.com/%da%a9%d9%88%da%86%d9%87/">کوچه خاطرات</a> اولین بار در <a rel="nofollow" href="https://azadehabbasi.com">آزاده عباسی</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">می‌خواست کوچه را برگ‌پوش کند تا رد خاطراتش گم شود.</p>
<p style="text-align: justify;">تابستان بود. به درختان نگاه کرد و گفت:« از برگ‌هایتان به من قرض بدهید تا فراموش کنم.»</p>
<p style="text-align: justify;">درختان به تابستان نگاه کردند. او سکوت کرد. آفتاب تندتر شد. برگ‌ها سایه انداختند. کوچه تاریک شد.</p>
<p style="text-align: justify;">تابستان گفت: «منتظر پاییز باش. برگ‌های درختانم بر تن خاطراتت اندازه نیستند.»</p>
<p style="text-align: justify;">سرش را پایین انداخت و گفت: «تا پاییز راه درازی است.»</p>
<p style="text-align: justify;">تابستان باد را فرستاد. درختان لرزیدند. کوچه برگ‌پوش شد.</p>
<p style="text-align: justify;">نگاه کرد. کوچه سبز بود. درست عین خاطراتش.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p><em><strong>اگر از این داستانک لذت بردید، پیشنهاد می‌کنم داستانک <span style="color: #3366ff;"><a style="color: #3366ff;" href="https://azadehabbasi.com/%d8%a8%d8%b1%da%af/">«دستان مادربزرگ»</a></span> را هم بخوانید.</strong></em></p>
<p>نوشته <a rel="nofollow" href="https://azadehabbasi.com/%da%a9%d9%88%da%86%d9%87/">کوچه خاطرات</a> اولین بار در <a rel="nofollow" href="https://azadehabbasi.com">آزاده عباسی</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://azadehabbasi.com/%da%a9%d9%88%da%86%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>دستان مادربزرگ</title>
		<link>https://azadehabbasi.com/%d8%a8%d8%b1%da%af/</link>
					<comments>https://azadehabbasi.com/%d8%a8%d8%b1%da%af/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[آزاده عباسی]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 30 Jul 2026 20:00:18 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داستانک]]></category>
		<category><![CDATA[مادربزرگ]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://azadehabbasi.com/?p=2251</guid>

					<description><![CDATA[<p>دختر روی نیمکت چوبی برگ‌های رنگارنگ باران ‌خورده را شمرد. کودکی با چکمه‌های قرمز رنگ، گل و لای پر شده در چاله را روی برگ محبوبش ریخت. صدای شادمانه کودک و پای کوبیدن‌های او هر لحظه گل و لای را بیشتر به اطراف پرتاب کرد. دختر سرش را بلند کرد تا اعتراضش به لکه‌دار شدن<a class="read-btn hvr-right more-link" href="https://azadehabbasi.com/%d8%a8%d8%b1%da%af/">مطالعه نوشته</a></p>
<p>نوشته <a rel="nofollow" href="https://azadehabbasi.com/%d8%a8%d8%b1%da%af/">دستان مادربزرگ</a> اولین بار در <a rel="nofollow" href="https://azadehabbasi.com">آزاده عباسی</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">دختر روی نیمکت چوبی برگ‌های رنگارنگ باران ‌خورده را شمرد. کودکی با چکمه‌های قرمز رنگ، گل و لای پر شده در چاله را روی برگ محبوبش ریخت. صدای شادمانه کودک و پای کوبیدن‌های او هر لحظه گل و لای را بیشتر به اطراف پرتاب کرد. دختر سرش را بلند کرد تا اعتراضش به لکه‌دار شدن سرخوشی رنگینش را فریاد زند. با دیدن دریای آبی رنگ چشمان کودک، فریادش در دهان خشک شد.<br />
«خاله، اون برگ قرمزه رو می‌دی بهم؟ خیلی خوشگله. می‌خوام باهاش قایق درست کنم برا این چاله آبه.»<br />
در دلش غوغایی شد. برگ قرمز را با هزاران وسواس جدا کرده بود. آن برگ درست مثل نقشی بود که مادربزرگ بر پشت کت بچگی‌اش بافته بود. از آن روز به خود قول داده بود اگر روزی برگی به همان اندازه پیدا کند، آن را به پشت لباسش بچسباند و برگ را هر روز بو کند تا دستان مادربزرگ در ذهنش دوباره جان بگیرند.<br />
«خاله، چرا هیچی نمی‌گی؟ بهم می‌دی برگو؟ اصلا تو هم بیا با هم قایق درست کنیم.»<br />
هجوم خاطرات و اصرار کودک صبرش را لبریز کرد. یاد حوض خانه مادر بزرگ افتاد. آن روز که همراهش با برگ قرمز درخت چنار قایقی برای نجات مورچه ساخته بود. شوق کودکانه حوض خانه مادربزرگ در دلش زنده شد. لبخند به لبانش افتاد. از نیمکت بلند شد. برگ را برداشت.<br />
شاید این بار او باید نقش مادربزرگ را در دنیای آبی رنگ کودک بازی می‌کرد.</p>
<p>نوشته <a rel="nofollow" href="https://azadehabbasi.com/%d8%a8%d8%b1%da%af/">دستان مادربزرگ</a> اولین بار در <a rel="nofollow" href="https://azadehabbasi.com">آزاده عباسی</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://azadehabbasi.com/%d8%a8%d8%b1%da%af/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
	</channel>
</rss>
