دخترک هر روز به فواره آب در پارک نگاه میکرد. بالا، پایین، بالا، پایین دخترک گفت: کمی پایینتر بیا تا بتوانم با تو بازی کنم. فواره گفت: اگر پایین بیایم دستانتمطالعه نوشته
دخترک هر روز به فواره آب در پارک نگاه میکرد. بالا، پایین، بالا، پایین دخترک گفت: کمی پایینتر بیا تا بتوانم با تو بازی کنم. فواره گفت: اگر پایین بیایم دستانتمطالعه نوشته
عمو جعفر را دوست نداشت. عموی مادرش. بعضی شبها پیش او میماند. از موهای ژولیده، دندانهای زرد و اخمهایش میترسید. ساعتها به بهانه دیدن کارتون در اتاق تنهایش میگذاشت. یک روزمطالعه نوشته
میخواست کوچه را برگپوش کند تا رد خاطراتش گم شود. تابستان بود. به درختان نگاه کرد و گفت:« از برگهایتان به من قرض بدهید تا فراموش کنم.» درختان به تابستان نگاهمطالعه نوشته
دختر روی نیمکت چوبی برگهای رنگارنگ باران خورده را شمرد. کودکی با چکمههای قرمز رنگ، گل و لای پر شده در چاله را روی برگ محبوبش ریخت. صدای شادمانه کودک ومطالعه نوشته